تبليغاتX
وحید

وحید

وحید

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود وسرد

یا خزانی از فریاد وشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

        سایه ای زامروزها  دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسوس شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ء دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من  با یاد من بیگا نه ای

در بر آئینه می ماند به جا

تار مویی  نقش دستی شانه ای

 

می رهم از خویش  ومیمانم زخویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور وپنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها وهفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای 

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد  خاک دامنگیر خاک

بی تودور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران وباد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 12:26  توسط وحید  | 

موجودات

هر روز

کنده های خاموش به اداره می روند

چای می نوشند

و

باقیمانده ی برگ های عمر خود را ورق می زنند...

 

هر پگاه

پرنده ها

شادی را به خیابان ها می برند

ودر  انتهای روز

سرودی تازه را

برای صبح بعد آماده می کنند.

 

هر روز

سنگ ها

متوحش و ساکت

خم می شوند

تا

امان نامه ی حضور خویش را بیابند

 

راهروها

دالان ها

دریچه و

این صندلی رنگ پریده بر بلندای شهر سنگی کنده های درخت شاهد است که  آن شبح سرگردان

در دفترش

به ثبت و ضبط حرکات و سکنات

یعنی رفتارها ی این موجودات می پردازد...

 

هر روز

هر دقیقه و ثانیه اش

هر سال

با آوارهای شن فراموشیش

نوشته می شود

در این جا...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 14:19  توسط وحید  | 

فرصت


شب فرصتی برای فرار از تکرار فرداست،

خستگی راه نفس  را بسته است ،

 روح های سرگردان ، در کوچه های تنها یی خویش،

 به در های بسته ای میکوبند  که شاید روزنه ای برای امید و هوس بیا بند ،

  اینجا همه در گریز از خویشند،

 انکار هویتی که دیگران می شناسند ،

  هر کس به اندازه ی دلش تنهاست ،

هر کس به اندازه ی عمق نگاهش خیره میماند ،

 هر کس به اندازه ی رازهای نگفته اش قصه می سازد،

هر کس به اندازه ی آرزوهای فردایش ،

                        پنجره ای برای آفتاب در نت  می گشاید ،

   هر کس به اندازه ی نداشته هایش ،

       در باغچه ی رویاهایش  ، حسرت می کارد ،

        هر کس چند آیدی  میسازد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 10:33  توسط وحید  | 

بیداری

 

شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، اين دو قدم راه چه بود؟

كه كشيديم درين مرحله بس خواريها

دلخوشيها چو سرابم سوي خود برد، وليك

حيف ار آن كوشش و طي كردن دشواريها

نوجواني به هوس رفت و از آن برجاماند

تنگي سينه و كم خوابي و بيماريها

سرگذشتي گنه آلود و حياتي مغشوش

خاطراتي سيه از ضبط خطاكاريها

كورسويي نزد آخر به حيات ابدي

شمع جانم، كه فدا شد به وفاداريها

شعر از "باستاني پاريزي"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 12:23  توسط وحید  | 

مرغ باران

 

در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز
 و ز فراز برج بارانداز خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز
 و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج
 و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
 مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...
 ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 8:52  توسط وحید  | 

و باران در تنهایی خویش ابری است!

نگو که هوای رفتن کرده ای

 نگو که دلت را به دریا زده ای

 نگو که دیگر هست و نیستت را داده ای

نگو که نمی شود...

دریا

نگو که امواج خروشان دریا آرامشی از تو است

نگو که آن همه عشق را به دست بادهای موسمی می سپاری و به هرکوی و برزنی نثار می داری

نگو که دیگر عشق مرده است

...

 دریا همه ی تنهایی باران است

 و باران...

و باران در تنهایی خویش ابری است!

دریا همیشه شفیق باران

و باران

در اعماق دریا

دیگر تنها

نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 20:11  توسط وحید  | 

دلتنگی

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 20:10  توسط وحید  | 

سرزمینی دیگر

گفتی:«به سرزمينی ديگر خواهم رفت، به دريايی ديگر

شهر ديگری پيدا خواهد شد، بهتر از اين.

هر تقلايم محکوم تقدير است

و دلم نعشی است مدفون

تا کی خيالم در اين سرزمين هرز بماند.

چشم به هرکجا که می‌گردانم

غبار ويرانه‌های زندگی‌ام را می‌بينم

که در آن‌ها سال‌های بسيار ويران می‌کردم و فرو می‌ريخت

و فرو می‌ريختم

 

هيچ سرزمين تازه‌ای نخواهی يافت. هيچ دريای ديگری هم.

شهر تعقيب‌ات خواهد کرد و  هميشه همان خيابان‌ها را پرسه خواهی زد

در همان همسايگی پير خواهی شد.

و در همان خانه‌ها کهنه می‌شوی!

هميشه به اين شهر خواهی رسيد.شهر ديگری را آرزو مکن

تورا نه قايقی خواهد بود و نه راهی

هم‌اينجا زندگی‌ات را فروريختی

در اين کنج محقر،

که از آن ويرانه‌ای ساختی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 20:4  توسط وحید  | 

رضا برای همیشه خداحافظی میکنه

بدین وسیله به اطلاع کلیه اشخاص حقیقی و حقوقی که به این وب لطف داشتن و سر میزنن میرسونم که از این به بعد رضا بی رضا.

رضا ...

پر...

دیدار به قیامت انشاالله

مرسی که این مدت من رو با تمام حرفای بی سر و تهم تحمل کردین.از این به بعد این وب کاملا در اختیار دوست گلم آقا وحید هست و من هیچ دخالتی در این وب ندارم.

خداحافظ همین حالا...

همین حالا که من.........

(رضا)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 21:50  توسط وحید  | 

شکسته قلب من,جانا به عهد خود وفاکن

 

به  غم  کسی اسيرم  که ز من  خبر ندارد

 عجب است که  محبت من در او  اثر ندارد

 غلط است آن که گويددل به دل راه دارد

    دل من ز غصه پر شد  دل او خبر ندارد

  ديگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

                   لحظه های بی تو بودن می گذره امابه سختی...

                               دل تنهداو غريبم داره اين گوشه می ميره

                                        اما حتی وقت مردن باز سراغت و می گيره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 9:58  توسط وحید  |